تبليغاتX
سه نقطه...سکوت!!


سه نقطه...سکوت!!

من و خدایم

                  سبد واژه های دنیایم خالیست 
 گیجم گیج              

                 ـ صبر کن شاید بتوانم 
 

 سبدم راپر از

           

                      ـ واژه های دنیا بکنم

                                                                                 *مهدیا*

 

                    

نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:51 توسط مهدیا| |

تو هم از این جا رفتی

 پر کشیدی به آسمان ها

 لحظه ها را در گذشتی

 پر کشیدی به رویاها 
 

 دیگر نمی بینمت

 فقط می شنومت

*مهدیا*

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 14:40 توسط مهدیا| |

بی نام تو

شعرهایم مفهومی ندارن

بی نام تو

من واژه ایی برای نوشتن ندارم

بی تو

هیچ عشقی، رنگی، قشنگی

در دل دفترم نیست

نامت جاودانه در دلم

نامت آسمانیست

نامت آبیست

نامت

نامت

نام تو خداست

                                مهدیا

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 21:41 توسط مهدیا| |

   موجیم و وصل ما، از خود بریدن است

 
ساحل بهانه ای است، رفتن رسیدن است


     تا شعله در سریم، پروانه اخگریم

 
 شمعیم و اشک ما، در خود چکیدن است


     ما مرغ بی پریم، از فوج دیگریم


     پرواز بال ما، در خون تپیدن است


   پر می کشیم و بال، بر پرده ی خیال

 
    اعجاز ذوق ما، در پر کشیدن است


  ما هیچ نیستیم، جز سایه ای ز خویش


       آیین آینه، خود را ندیدن است


  گفتی مرا بخواهن، خواندیم و خامشی


   پاسخ همین تو را، تنها شنیدن است


  بی درد و بی غم است، چیدن رسیده را


      خامیم و درد ما، از کال چیدن است

 

                 *قیصر امین پور*

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 8:48 توسط مهدیا| |

   آیا آدم شدن محال است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اینو تو تبلیغ های تل شنیدم روم تاثیر گذاشت!ای کاش همه فرصت ادم شدن داشته باشیم

وبرای دیگران این راه را باز بزاریم

بعضی وقتا ادما بهم می گن تو اخرم ادم نمی شی؟؟واقعا راسته

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 21:38 توسط مهدیا| |

 

در اوج شادمانی


در قله غرور


در بهترین دقایق این عمر نابپای

 
 در لذت نوازش برگ و نسیم صبح


در لحظه نهایت نسیان رنجها


در لحظه ای که ذهن وی از یاد برده است


خوف تگرگ را


کز شاخسار باغ جدا کرده برگ را


 ناگاه


 غرنده تر ز رعد و شتابنده تر ز برق


احساس می کند

 
چون پتک جانگدازی این پیک مرگ را

 

حمید مصدق

***********

*روز میلادامام(علی)ع را تبریک می گم*

*وز پدر ومرد مبارک*

**""در وداداشای گلم این روز را تبریک می گم**""

نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:38 توسط مهدیا| |

     قُلْ إِنَّ صَلاَتِي وَنُسُكِي وَمَحْيَايَ وَمَمَاتِي لِلّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ    <<۱۶۲>>

  بگو : مسلماً نماز و عبادتم و زندگى كردن و مرگم براى خدا پروردگار جهانيان      است 

  ***********************

 این آیه ها هستن که بهم آرامش می دن!!!

 این آیه همیشه مورد دیدم بود برای خوندن و آرام گرفتن

نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 19:11 توسط مهدیا| |

 

سکوت یک فریاد است ،آرزویت را  فریاد کن

 

                 آرزومند آرزوهای شما

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:30 توسط مهدیا| |

           

            

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 19:1 توسط مهدیا| |

کم کم

دلم می خواهد

پروازی را که بخاطر سپارده بودم

به کار گیرم

پرواز کنم در آسمان عشق

آسمانی که خدا افرید

آسمان دلتنگی

 

نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 15:22 توسط مهدیا| |

رفتن رفتن ....................

زیر سایه تو رفتن،من که الان در راهم غنچه ء تازه ام ،این غنچه دوست داره وقتی که می رسه یه گل کامل باشه گلی که زیبایی وطراوتش باغچه هارا زیبا بکنه

،نه این که پژ مردگیش زیبایی راازباغچه بگیره

خدایا بخواه وقت رسیدن با طراوت باشم...

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 13:55 توسط مهدیا| |

دوباره دلم می خواهد حرف بزنم

 

لبانم اما توان گفتن ندارند

 

دوباره اشکانم سرازیر شدن

 

چشمانم اما پر ،آه هستن

 

فکرم سر گردان شده

 

دستم تاب نوشتن نداره

 

اما این دل وروحم

 

می خواهند

 

من بنویسم

 

،بگویم

 

،بشنوم

 

وفکر کنم

.

 

نوشته شده در شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 0:6 توسط مهدیا| |

نه چندان بزرگم


که کوچک بیابم خودم را


نه آنقدر کوچک


که خود را بزرگ....


 

گریز از میانمایگی


 

آرزویی بزرگ است؟

قیصر امین پور

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 13:47 توسط مهدیا| |

گریه ام از سر شوق

 

خنده ام از سر غم

 

وقتی دینا گریه بلندش کل ساختمانو گرفته بود وقتی ناهید جون آوردتش حیاط تا توی هوای آزاد باشه.اما تو بغل بابای خسته رو به ما با چشمهای گریه کرده قرمز بود،

 

""من گفتم گریه ام از سر شوق ""

 

بابایش دینارا داد بغل ناهید جون ورفت اون لحظه تنها کس بابای دینا

 

بود .که به حرف من لبخند کوتاه زد اما هیچ کس نمی دونست واقعا

 

این حرف از ته دلم بود گفتم شاید حرف دینای ۵ ماهه که نمی_

 

تونست حرف بزنه هم باشه..!

        

یه چیزی دینا کلا شلوغه هنوز ۵ ماهشه دستور می ده وای به روزی که سن من برسه

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:12 توسط مهدیا| |

 

وتو آفریدگاری هستی که همه چیز را بی اصل آفریدی  

وتو در اوج بالایی نزدیکی وبااین که نزدیکی بالایی .

وتویی وتویی که جز تو آفریدگاری نیست .

 وتویی که به حد مرزدرنمی آیی تا محدود باشی.

 

نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 1:5 توسط مهدیا| |

پشت قاب شیشه ای پنجره

منتظر نشسته بودم

اشکام با دونه های بارون

 هم بوسه شده بود

آه !

پنجره را باز کردم

وبرای خدا فریاد زدم

خدایا بخواه سر آغازی دوباره باشم..

وقتی این شعر رو می نوشتم بارون می آمد .رفتن زیر بارون رو از زهرا یاد گرفته بودم (روز ۱۳ فروردین وقتی بارون بارید همه تو خونه نشسته بودیم که بارون مارو بیرون کشید از جرائت زهرا خوشم آمد که زیر بارونی که خیلی سخت می بارید رفت )آن روزهم من به یاد آن دل وجرائت ،رفتم زیر بارون .

              بارون امشب ای کاش دوباره بباره.

 

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 21:4 توسط مهدیا| |

مادر من

مرا در آغوش بکش دست نوازشی

بر سرم

مادرم ای بی نهایت

دستانم را بگیر ومرا با خود به هر جا همراه کن

مادرم

من به تو 

تو به من

نیازمندیم

وجودی لبریز از محبت داری

دلی مانند رودجاری

وجودی ساده 

ساده تر از آب

پاکتر از آسمان

زیباتر از گل

خلاصه عاری از هر بدی

مادر واژهءزیبای طبیعت

من از دامن تو هستم مادر

**********************************************

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

چقدر مثل بچگی هام  لالایی هاتو دوست دارم

سادگی ها تو دوست دارم ، خستگی ها تو دوست دارم

چادر نماز زیر لب خدا خدا تو دوست دارم

 

کاشکی رو تاقچه ی دلت آینه و شمعدون میشدم

تو دشت ابری چشات یه قطره بارون میشدم

کاشکی میشد یه دشت گل برات لالایی بخونم

یه آسمون نرگس و یاس تو باغ دستات بشونم

 

بخواب که میخوام تو چشات ستاره هامو بشمارم

پیشم بمون که تا ابد دنیا رو با تو دوست دارم

دنیا اگه خوب ... اگه بد ، با تو برام دیدنیه

باغ گلای اطلسی ، با تو برام چیدنیه

 

مـــــــــــــــادر ...

 

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم

لالایی ها تو دوست دارم ، بغض صداتو دوست دارم

 

مـــــــــــــــادر ...

 

لالایی ...

لالایی ...

 

 

                                    تولد حضرت زهرا(س)

*روز زن روز قشنگ مادر مبارک*

 

نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 14:10 توسط مهدیا| |

یاد آن شب

آسمان پرستاره بود

چهره ام رو به ستاره ها

نگاشتم تا

ـ ستاره ها

 دونه دونه صورتم را نوازش کنن

با هر نوازش ستاره هامن

می گریستم

آخرین ستاره اشکانم را پاک کرد،

آرام به من گفت:((  گریه نکن

بیا برویم تو هم مانند ما ستاره شو

بر فراز آسمان ))

با این که این آخرین ستاره بود

کم نور ،کوچک بود

اما از همه ستاره ها مهربانتر

من از شوق

اشکانم را پاک کردم ،

با لبخند شیطنتی که

همیشه وقت خوشحالی داشتم

با ستاره رهسپار آسمان شدم

...

 پاورقی ::ستاره های پر نور را دوست داری وبرای خود می دانی

اماکم نورترین ستاره را دوست بدار

چون مانند ستاره پرنور مغرور نیست ..

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 21:29 توسط مهدیا| |

   ثانیه ها

      دقیقه ها

         ساعت ها

            در زندگی برای عشق زیستیم ،

             اما انگار عشق بخاطر ما لحظه ءنزیسته است...

 

نوشته شده در شنبه یکم تیر 1387ساعت 13:16 توسط مهدیا| |


Design By : Night Skin

Others