سه نقطه...سکوت!!
من و خدایم
ز،یاد تو پرستو همه شب تا به سحر همه روز همه لحظه ها چشم ها نگریستیم که شاید در این بهار به لانه باز گردی *مهدیا* ************************** دوست عزیزم گفت:پرستو ها همیشه به خانه باز می گردن ای کاش تو ای پرستو برگردی به آشیانه ات حتما اشیونه را براش اب و جارو کن ... دستانم را به روی آینه مه آلود کشیدم آینه پاک شد اما دست من آلوده . صدایم شدی فریاد زدی چشمانم شدی اشک ریختی دستانم شدی نوشتی اندامم شدی لرزیدی حالا من می خواهم شوم صدای خود چشمان خود دستان خود اندام خود بگویم بنویسم بگریم بلرزم . . . برو _ وجودم را درس دادی اما روحی دارم _به روانی آب به بلندی آسمان به پاکی گل به......... هیچ وقت نمی توانی روحی را پرورش دهی که خدا در آن جاریست. پاورقی.:. زغرور نتوانم بگویم سخن دل یگانه وتنها صدای خالق هستی ،سکوت است. سکوت سکوت سکوت سکوت کن صدای خدا را بشنو سکوت سکوت . . . زصدای طبیعت از خواب سحر برخواستم هنوز خورشید طلوعی نداشت چندی خوابم نبرد برخواستم وبه سوی آسمان که طلوع خورشید را شاید باز بینم! در این طلوع تو می آیی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ جوانمردا! عين القضات همداني برای گفگوبا او لازم نیست وقت بگیری! لازم نیست ساعت ،روز تعین کنی! فقط برای گفتگو با او باید کمی همت کنی!! غیر از این است؟؟ ********************* توجه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! دوستای خوبم برای مدت یک هفته نیستم خیلی دلم براتون تنگ می شه میرم مسافرت تبریز!تا دیدار دیگر خدانگهدار! مواظب بلاگم باشیدا! این عید فرخنده بر امام زمان(عج) مبارک باد! عید مبعث بر شما مبارک! خدا از من پرسید: « دوست داری با من مصاحبه کنی؟» چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عمیقی افتادند . بقیه ی قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چه قدر عمیق است به دو قورباغه ی دیگر گفتند که دیگر چاره ای نیست . شما به زودی خواهید مرد . ****************************************************** می دونم همه این داستانو می شناسید وشنیدید اما واقعا واژها با آدم چیکار می کنن! قرار بود خاطره بنویسم اما نشد یعنی نتونستم درست جمع بندی کنم روی هر زمینی گلی رویده است گل ترنم نام تو را می دهد باران آسمان تو گل را بخشیده است خورشید لبخند تو نور را بخشیده است مهتاب شبم از گوهر لبخند توست ای خدایم همیشه بخند همیشه بخند *********************** وقتی نسیم صورتم را نوازش می کند مانند کودکی می شوم که به او دوست داشتنی ترین خوراکی را بدهند. **(مهدیا)**
برگهای زردخزاندیده را را از انجا جاروب کن...
و به میمنت ورودش انجا را گلباران کن....



اين شعرها را چون آينه دان !
آخر ، داني كه آينه را
صورتي نيست ، در خود.
اما هركه نگه كند،
صورت خود تواند ديدن
همچنين مي دان كه شعر را ،
در خود ،
هيچ معنايي نيست !
اما هر كسي، از او،
آن تواند ديدن كه نقد روزگار و
كمال كار اوست
و اگر گويي‚
”شعر را معني آن است كه قائلش خواست
و ديگران معني ديگر
وضع مي كنند از خود “
اين همچنان است كه كسي گويد :
”صورت آينه ،
صورت روي صيقلي يي است كه اول آن صورت نموده “
و اين معني را تحقيق و غموضي هست كه اگر در شرح آن
آويزم ، از مقصودم بازمانم
پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشید»
خدا لبخندی زد و پاسخ داد:
« زمان من ابدیت است... چه سؤالاتی در ذهن داری که دوست داری از من بپرسی؟»
من سؤال کردم: « چه چیزی درآدمها شما را بیشتر متعجب می کند؟»
خدا جواب داد....
« اینکه از دوران کودکی خود خسته می شوند و عجله دارند که زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوی این را دارند که روزی بچه شوند»
«اینکه سلامتی خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست می دهند و سپس پول خود را خرج می کنند تا سلامتی از دست رفته را دوباره باز یابند»
«اینکه با نگرانی به آینده فکر می کنند و حال خود را فراموش می کنند به گونه ای که نه در حال و نه در اینده زندگی می کنند»
«اینکه به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد و به گونه ای می میرند که گویی هرگز نزیسته اند»
دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتی به سکوت گذشت....
سپس من سؤال کردم:
«به عنوان پرودگار، دوست داری که بندگانت چه درسهایی در زندگی بیاموزند؟»
خدا پاسخ داد:
« اینکه یاد بگیرند نمی توانند کسی را وادار کنند تا بدانها عشق بورزد. تنها کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خود مورد عشق ورزیدن واقع شوند»
« اینکه یاد بگیرند که خوب نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند»
«اینکه بخشش را با تمرین بخشیدن یاد بگیرند»
« اینکه رنجش خاطر عزیزانشان تنها چند لحظه زمان می برد ولی ممکن است سالیان سال زمان لازم باشد تا این زخمها التیام یابند»
« یاد بگیرند که فرد غنی کسی نیست که بیشترین ها را دارد بلکه کسی است که نیازمند کمترین ها است»
« اینکه یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه احساساتشان را بیان کنند یا نشان دهند»
« اینکه یاد بگیرند دو نفر می توانند به یک چیز نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند»
« اینکه یاد بگیرند کافی نیست همدیگر را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند»
باآفتادگی خطاب به خدا گفتم:
« از وقتی که به من دادید سپاسگذارم»
و افزودم: « چیز دیگری هم هست که دوست داشته باشید آنها بدانند؟»
خدا لبخندی زد و گفت...
«فقط اینکه بدانند من اینجا هستم»
« همیشه»
دو قورباغه این حرفها را نادیده گرفتند و با تمام توانشان کوشیدند که از گودال بیرون بپرند . اما قورباغه های دیگر دائما به آنها می گفتند که دست از تلاش بردارید ، چون نمی توانید از گودال خارج شوید ، به زودی خواهید مرد
بالاخره یکی از دو قورباغه تسلیم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت او بی درنگ به ته گودال پرتاب شد و مرد
اما قورباغه ی دیگر با حدکثر توانش برای بیرون آمدن از گودال تلاش می کرد . بقیه ی قورباغه ها فریاد می زدند که دست از تلاش بردار ، اما او با توان بیشتری تلاش کرد و بالاخره از گودال خارج شد
وقتی از گودال بیرون آمد ، بقیه ی قورباغه ها از او پرسیدند : مگر تو حرفهای ما را نشنیدی ؟
معلوم شد که قورباغه ناشنواست ، در واقع او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند
از کتاب هفده داستان کوتاه کوتاه
از نویسندگان ناشناس
| Design By : Night Skin |

