تبليغاتX
سه نقطه...سکوت!!


سه نقطه...سکوت!!

من و خدایم

وقتی این خبر را تو روزنامه خوندم بال درآوردم سریع رفتم پائین پیش عفیفه که خواهر جان روزنامه همشری ویژنامه نوجوانش خبرنگار نوجوان خواسته !اون روزا یکی از بینننده های پروپا قرص آستانه هم بودم یک هو توی این پلانای وسطش یک خبر خوندم باز مثل قبل بدوبدو رفتم پائین پیش آبجی که خدا چی می شه من اینجا باشم خلاصه  خبرنگاری که این همه بخاطرش دویدم پرید رفتم سراغ اجرا!برای نوشتن اون نامه که باید می فرستادم کلی فکرکردم تا یک نامه رسمی تونستم بنویسم از اونجا که چندان دستخط تو دلبرویی ندارم دادم سمانه با اون خط زیباش نامه را نوشت پشیمون شدم گفتم چرا با خط دستی ،تایپ می کنم می فرستم .کار تایپم انداختم سر طاهره که اون نوشت پرینت گرفت پستم کرد!دیگه یادم رفت که روزنامه ایی هم وجود داره .

اواسط اسفند وقتی پنج شنبه روزنامه همشهری را باز کردم با دوچرخه برخورد کردم  توی خوندن این ویژه نامه با اسامی خبرنگارای انتخابی روبرو شدم که نزدیک به 100 نفری برداشته بودن همه هم زیر 17 سال دوچرخه دلنوشته ها ومسائل علمی وتاریخی بود که چه حیف از دست دادم .بعد عید که فک کنم اول اردیبهشت بود با دوستان همکلاسی برای خرید هدیه برای جناب های معلم مهربان رفته بودم بیرون نزدیک به چند ساعتی را بیرون بودم که بعد آمدن هر کس چیزی گفت که کم کم خودم فهمیدم موضوع از چه قراره به خاطر این که توی خونه نمی تونستم داد بزنم دویدم حیاط یک آخ جون گفت خلاصه فردا رفتم مدرسه واجازه چهارشنبه را گرفتم از اونجا که معلم ریاضی ام خوب بود اجازه داد که سر امتحان نباشم .آمدم خانه انروز کلی سرچ وفکرو پرسشو گفتگو تونستم یک متن نسبتا خوب بنویسم رفتم تست دادم اما نشد ولی ای کاش خبرنگاری که کمی کمتر بود را قبول می کردم!

قصدم از نوشتن این خاطره این بود که بگم شاید خبرنگاری بهتر از اجرا باشه

به کمم قانع باشیم همین!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 21:45 توسط مهدیا| |

                                        

 

مهرم داره میاد ونزدیکه باز شدن مدرسه هاست !

منم یک دانش آموزم امسال سال سوم راهنماییم ،چقدر بده آدم بزرگ بشه دلش

برای شیطنتای بچگی تنگ می شه !البته چندانم بزرگ نشدم  اما بازم از اون شیطنتا

که نمی تونم انجام بدم .

روز به روز که می گذره فکر می کنم اگه یک روزی برم دانشگاه چقدر دلم برای

نیمکتای مدرسه تنگ می شه!؟

عاشق روزها وساعت های مدرسه ام

عاشق معلماش

عاشق مهربونیاش

عاشق روزایی هستم که تا مدرسه زیر بارون می رفتم  شانسم خوب بوده چون هم

دبستان هم راهنمایی  یک خیابون بیشتر فرق نداره  تا خونه !

معلم پنجم دبستان وادبیات اول راهنمایی را از همه معلمام بیشتر دوست دارم(نازنین ـ

تر از اونا معلم نیست) !

معلما چقدر صبورن !(دروغ نباشه از اون بچه های شلوغ کلاسم اینم بگم که هیچ وقت معلممو

 ناراحت نمی کنم وبی ادبی بهش نمی کنم )

 

پاورقی:دوستای نازنینم با شروع مدرسه ها ودرس هام نمی تونم همیشه پیشتون باشم

شاید یک  هفته شاید دو یا سه هفته یک بار آپ کنم اگه زیاد نتونم بهتون سر بزنم ببخشیدم!

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387ساعت 22:56 توسط مهدیا| |

 

                  

                                                                    

مرد ماهیگیر

طعمه هایش را به دریا ریخت

شادمان برگشت

در میان تور خالی

مرگ

     تنها

           دست و پا می زد!

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 18:12 توسط مهدیا| |

                         
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 14:44 توسط مهدیا| |

گذشتم از تو که ای گل چو عمر من گذرانی 


     چه گویمت که به باغ بهشت گم شده مانی


 به دور چشم تو هر چند داد دل نستاندم


       برو که کام دل از دور آسمان بستانی


گذشتم به جگر داغ عشق و از تو گذشتم


      به کام من که نماندی به کام خویش بمانی

 
 بهار عمر مرا گر خزان رسید تو خوش باش


      که چون همیشه بهار ایمن از گزند خزانی

 
 تو را چه غم که سوی پایمال عشق تو گردد


      که بر عزای عزیزان سمند شوق برانی


چگونه خوار گذاری مرا که جان عزیزی


      چگونه پیر سندی مرا که بخت جوانی


 کنون غبار غم برفشان ز چهره که فردا


       چه سود اشک ندامت که بر سرم بفشانی


 چه سال ها که به پای تو شاخ گل بنشستم


       که بشکفی و گلی پیش روی من بنشانی

 
 تو غنچه بودی و من عندلیب باغ تو بودم


       کنون به خواری ام ای گلبن شکفته چه رانی


 به پاس عشق ز بد عهدی ات گذشتم و دانم


       هنوز ذوق گذشت و صفای عشق ندانی


 چه خارها که ز حسرت شکست در دل ریشم


       چو دیدمت که چو گل سر به سینه ی دگرانی


خوشا به پای تو سر سودنم چو شاهد مهتاب


       ولی تو سایه برانی ز خود که سرو رانی

.

..

...

هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سایه)

نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 20:15 توسط مهدیا| |

دلم امروز هوای لبریز شدن از تو را دارد

دلم امروز به زانوی عشق تو درآمد

دلم امروز خانه اش را آب وجارو کرد

      _، تا تو بیایی به مهمانی دل

دلم امروز جز تو کسی را نپذیرفت

دلم امروز خرسند از عشق توست

دلم را بگیر ای خدایم در دست خود

 

                    

نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 16:21 توسط مهدیا| |

 

  خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر


این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر


   آسمان بی هدف ، بادهای بی طرف


ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر


    ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان !


ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر !


    آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح !


مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر


    مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان


مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر


    ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن


با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر !


    از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی


دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر !


    این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها


این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر


     دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر


با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر !

قیصر امین پور

               

               

 

نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 18:53 توسط مهدیا| |


Design By : Night Skin

Others