سه نقطه...سکوت!!
من و خدایم
سرود سبز علفها نوروزتان پیروز خرسند مانید وجاودان بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت... راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است... عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس... سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند. و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد. هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود. راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند. گم کرده آفتاب رویا زرین بی قرارم خداُمهتاب ُآفتابُ ماه ُستاره ُخورشید .............. حالا زمستونم بهار شده چند روزی هست که بهار 15 سالگیم رسیدم مامان می گفت شب تولدت بارونی بود. پنج شنبه بود روزی که می خواستم چهارده امین روز زندگیمو به پایان برسونم وپانزده امین سال را آغاز کنم توی کوه بودم توی دل طبیعت برف میومد تنها آهنگی که سکوت را می شکست آهنگ آب بود وقت رفتن به بالای کوه با اینکه کوه سختی بود رفتم اما وقت برگشتن نتونستم تنها بیام هر کاری کردم تنها نشد بعد دستم را مجبور به کسی دادم که می ترسم نیفتم اون وقتی می گفتم می ترسم دعوام می کرد وقتی می خوردم زمین بلندم می کرد سختی اون کوه مثل سختی وناهمواری زندگی بود می گم توی کوه بود که کسی دستمو گرفت توی زندگی چی ؟؟؟؟؟؟ تازه به حرف فائزه فکر کردم که می گفت همه جا مستقل باش حتی الان که سخته هی می خوری زمین سرده ولی تنها باش از اینجا بترسی توی زندگی که فردا باید اصلی ترین فرد وسازنده ترین باشی چی؟ بهار داره می رسه بو کن می فهمی داری تازه می شی نو می شی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ دیگر آرام و قرار ندارم .باران می بارد قدمهایم را سخت بر زمین می کوبم وآسمان باران را چون شلاق بر خاک زمین می تازد هوا سوز دارد صورتم می سوزد وآری می سوزد باران بوی خاصی دارد آری دارد چه بویی؟تو می دانی؟؟ ومن تنها دوباره زیر یورشهای باران می روم می رسم به آن خانه که نامش را خانه خدا نهادند آری در مکتب اسلام او را به این معنی می داندند با خود تکرار می کنم نامش بر ذهنم جاری می شود "مسجد" رفتم نزدیک دربیرونیش ایستادم گفتم تو در این خانه ایی حالا به من گوش می دهی نیامدم تا تنها باز گردم آمدم با تو بروم بیا خودت را برای یک بار هم که می شود به من بسپار..... نمی شنوم گوشهایم نمی شنوند وتکلم کاری شگفت آور برایم است در دلم زمزمه می کنم:پاسخم را بده چرا مرا به تنهایی می سپاری بگذار برای یک بار بفهمم هستم نیامد صدایی نیامد گفتم مرا دوست نداری !!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ناگهان مردی آمد طرفم چهره ایی عبوس وکمی ترسناک داشت قدمی برداشتم سمت عقب واو گفت ::اینجا چرا ایستادی خانم بروید اینجا که محل کارای دیگر نیست! تا خواستم چیزی بگویم زبانم قفل شدآرام قدمی به عقب برداشتم وبه سوی ته آن کوچه رفتم دیگر باران نمی بارید ودیگر منم قدمهای سخت روی زمین برنمی داشتم... با خود گفتم شاید اشکانم را دیده وشاید از ظاهرم چیز دیگری حس کرده است.......با نجوایی عاشقانه گفتم من نرفتم ونمی روم هیچ جا بی تو نمی روم باز برمی گردم حتی اگر هزار بار دیگر مرا برانند از در خانه ای تو، لیکن من می دانم تو هیچ دست نیازی را باز نمی گردانی ... تو در من ومن در تو جاری.......... باز سختم است افکارم را بر زبانم برانم ویا بر دستانم تا بنویسند.......... اما نوشتم باز مثل همیشه دلم را بر دستانم جاری کردم ...
نسیم سرد سحرگاه
صفای صبح بهاران
میان برگ درختان
و خاک و نم نم باران
و عطر پاک خاک
و عطر خاک رها روی شاخه نمناک
و قطره قطره باران بود
به روی گونه من
خیس بودم از باران
که می شکفت
گل صداقت صبح از میان نیزاران
تمام باغ و فضا سبز
دشت و دریا سبز
در آن دقایق غربت
میان بیم و امید
حریر صبح مرا لحظه لحظه می پوشید
در آن تجلی روح
نگاه می کردم
به آن گذشته دردآلود
به آن گذشته خوش آغاز
به آن گذشته بدفرجام
به قلب سنگی آن مرمر بلند اندام
زلال زمزمه از چشم لبم رویید
صفای باطن من در میان زمزمه بود
صدای بارش باران که نرم می بارید
و ناز بارش ابری که گرم می بارید
و در طراوت هر قطره قطره باران
در آن تلالو سبزینه
در علفزاران
فروغ طلعت صبح آن طلوع صادق را ستایشی کردم
رها نسیم سبک سیر سبزه زاران بود
زلال زمزمه ها بود
سپیده بود و نرم باران بود
سپیده بود و من و یاد با تو بودنها
سپیده چون تو گل تارک بهاران بود
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی....
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن...
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است...
زمین می گفت:
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت...
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت...
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها،
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد .
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق،
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد...
راه بر آمدنش را
و در مزارع مصنوعی گلهای آفتاب
چه تظاهر مضحکی
در اشتیاق به نور مد شده است
تعجبی ندارد اگر
حواسم اینجا نیست
وقتی که چیزی به جای خودش نمانده
جز حرکت سیاه و سپید یک پرده
در زمان مکرر
| Design By : Night Skin |

