تبليغاتX
سه نقطه...سکوت!!


سه نقطه...سکوت!!

من و خدایم

تنها تو می مانی

در امتداد این زمان

وقتی که ما می رویم

وقتی که ما می میریم

نام تو جاودان است

پنام تو ماندگار است

تو در صدای فریاد سکوت

تو در فریاد برباور آزادی

می مانی

می مانی وقتی تمام عمرت خلاصه در یک نگاه پاسخ داد

می مانی وقتی رفتی ....

 

برو عزیز ما تو را جاودان خواهیم کرد

تقدیم به تمام آنان که ماندن اما زیر درد وتمام آنان که رفتند اما با درد

وبه تو ندای ما وتو سهراب افسانه ها..

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 0:27 توسط مهدیا| |

تاریکی وناامیدی  مثل یک کرکسی می مونه که منتظر یک غفلت کنی تا تو را فرا بگیره ونابود کنه

 

وفقط تو باشی وهمه دردها..

دلم دق می کنه از این همه درد.....

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 13:37 توسط مهدیا| |

 

موهای آزاد مشکی رنگ وچهرهای مخملین به امتداد نوری می نگرند

صدایی نمی آید اما هم صدا با وزش باد شعری می خواند آهنگین شیونی زار

گوش فرا نمی دهم می ترسم از این شیون ها ،به روی پله ای دومین نشستم به او می نگرم

موهایش رابه سمتی سوق می دهد وبه چشمانم می نگرد وبعد با صدای بلند اشک می ریزد...

نمی دانم چه کنم چهراش زیبا نیست نمی توانم طاقت بیاورم به این چهره نگاه کنم دستانش

را به پاهای سفید وصافم زد وگفت :بنشین از صدای محکم وامر گونه او ترسیدم آیا مرا می توان

 کسی به این زشتی دستور دهد ...

بدون هیچ سخنی در جایم نشستم

شروع کرد::

دختری زیبا واشراف زاد در جزیره ای دورتر از اینجا زندگی می کردم  وجودم همه آهنگ عشق وشادی بود

آنقدر زیبا بودم ومانند نگین می درخشیدم که همه برایم بودند اما اما شبی از شبها که بر بالین یک مرد

 نشسته بو دم آتشی جانسوز تمام آمال وآرزوها وتمام کاشانه ام را خاکستر کرد وقتی به خود آمدم که

تمام صورتم سوخته بود ....ومن اینم که تو می بینی اینجا وبا این چهره ..اما دختر جوان بدان که به دنیا

 وزیبایی خود هرگز مبال هرگز برای آنچه داری مغرور مباش

"بترس از روزی همچون روزهای من.."

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:52 توسط مهدیا| |

سلاخی زار می گریست به قناری کوچکی دلباخته بود (کریستین بوبن)

گفتم حقیقت یک عشق در گفتن اون نیست ....باز هم می گم ...عشق عرفانیست الهی، عشق ذره ای از محبت خداوند مهربان است که در وجود آدمی جاری ساخته تا با آن زندگی کند دوست بدارد عاشق شود و دلببندد..وقتی توی دنیای ما انسان ها عشق بازیچه شده است دیگر انتظار خوب زندگی کردن نباید داشت وقتی عشق آمبخته هوس ها می شود ما برای عشق نیز اما واگرهایی داریم ..برای این که محبت کنیم برای این که عاشق شویم

عاشق این نشو ...عاشق اون نشو...عاشق خوب بشو عاشق بد نشو...عشق بد را خوب می کند و خوب را بد .....می گویم عشق دل هایست که نه با زبان بلکه با نگاه اثبات می شود چشمانی که خدا هزاران راز را در آن پنهان کرده است..عشق از اشک است از لبخندهایی که دوست داشته شده اند و می شوند...عشق از یک دلبستن وتب  نیست عشق از خداست که در انسان جاری شده عشقی که باید در هر جا که احساس کردی جاری اش کنی والا فاسد می شود بو می گیرد ..عشق برای انسان حتی در لحظه ای تولد ومرگ نیز هست وقتی به دنیا می آیی دل به مادرت می بندی وقتی بزرگ می شوی به کسی که دوستش داری و عاشقشی و در آخر به دنیا...در لحظه مرگ تو عاشق زمینی ودنیا

شرط عشق هیچ شدن و فراتر از بودن ها است.

نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 21:14 توسط مهدیا| |

یک نفر...
یک جایی...
تمام رویاهاش لبخند توست...
و زمانی که به تو فکر می کنه
احساس می کنه که زندگی واقعا با ارزشه...
پس هرگاه احساس تنهایی کردی
این حقیقت رو به خاطر داشته باش.
یک نفر...
یک جایی...
در حال فکر کردن به توست

 

به این می رسم که هیچ وقت نمی تونیم حقیقت دل وقلبمون را از صدا ونگاهمون پنهان کنیم ....

به این می رسم که اگر عاشق باشی نمی توانی تحمل کنی معشوقت در غصه باشد.....

به این می رسم که به عشق خدا زمانی می رسی که طعم عشق واقعی را بچشی وقتی هجران

ووصال یار را درک کرده باشی.....

 اما حقیقت یک عشق در گفتن او نیست ........

 

نقش خیال

 وه که جدا نمي شود ٬  نقش تو از خيال من
 تا چه شود به عاقبت ٬ در طلب تو جان من
 ناله زير و زار من ٬ زارترست هر زمان
 بس که به هجر مي دهد ٬ عشق تو گوشمال من
 نور ستارگان ستد ٬ روي چو آفتاب تو
 دست نماي خلق شد ٬ قامت چون هلال من
 پرتو نور روي تو ٬ هر نفسي به هر کسي
 مي رسد و نمي رسد٬  نوبت اتصال من
 خاطر تو به خون من ٬ رغبت اگر چنين کند
 هم به مراد دل رسد ٬ خاطر بد سگال من
 دیده زبان حال من ٬ بر تو گشاد رحم کن
 چون که اثر نمی کند ٬ در تو زبان قال من
 بر گذري و ننگري ٬ بازنگر که بگذرد
 فقر من و غناي تو ٬ جور تو احتمال من
 چرخ شنيد ناله ام ٬ گفت منال سعديا
 آه تو تيره مي کند ٬ آينه جمال من

                                                                                     سعدی

 

نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 14:3 توسط مهدیا| |

...برای هر فریادی سکوتی سنگین که پر از تجربه گیری باشد لازم است

  برای فریادی که غریو بربروار اش گوش های آدمی را ناشنوا سازد....

من به این سکوت نیازمندم تا به غریو بربروار خویش رسم...

سکوتی که بفهمم آنچه نفهمیده ام

سکوتی سنگین وشاید پر از حزن.............

 

پائلو کوئیلیو نوشته بود:

از امروز صبح تصمیم گرفتم،اگر چیزی ناخواسته در روحم رشد کرد از

خدا می خوام به من شجاعت بده تا آن را هم مثل علف هرز با بی رحمی

 از ریشه بکنم. 

اما من می گم  نه نمی شه شاید اون عشق باشه شاید ایمان باشه

بازهم با بی رحمی جدا می کنی؟؟

نمی شه!

 

آرزومند آرزوهای شما

التماس دعا

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 23:14 توسط مهدیا| |


Design By : Night Skin

Others