سه نقطه...سکوت!!
من و خدایم
سرود سبز علفها نوروزتان پیروز خرسند مانید وجاودان بهار عاشق بود و زمين معشوق .عشق بي تابي مي آورد و بهار بي تاب بود زمين هر روز رازي از عشق به بهار مي داد و مي گفت: این راز را با هیچ کس درمیان نگذار.نه با نسیم و نه با پرنده و نه با درخت... راز ها را که برملا کنی ، بر باد می رود و راز بر باد رفته ، رسوایی است... عاشقی سینه ای فراخ می خواهد.به فراخی عشق.زمین می گفت: دم برنیاور تا این سنگ سیاه الماس شود و این خاک تلخ، شکوفه گیلاس... سخت.بی آنکه کسی از بهار بگوید و بی آنکه کسی از بهار بداند. و چنان لبریز که پوستش ترک برداشت و قلبش هزار پاره شد. هزار پاره.عشق آتش است و دل آتشگاه.اما عاشقی آن وقتی است که دل آتشفشان شود. راز باید عظیم باشد و عاشقی مهیب . و پرده از عاشقی آن زمانی باید برداشت که جهان حیرت کند. امروز زنگ اول یک معلم تازه داشتیم البته کل معلمامون تازه شدن این زنگ ،مثلا زنگ پرسش بود وقرار بود مدیر مدرسه یا ناظم بیاد سر کلاس اما نگو اینم بر خودش معلم داشت:خانم آمد سرکلاس همه بلند شدیم که خوب با سلام نشستیم هنوز نرسیده گفت :کی گفته بشینید همه خشکمون زده بود آخه تا به حال اینطوری معلمامون باهامون رفتار نکردن(انقدر که رفتار نکردن ندیده شده بودیم) اما بعد گفت حالا بشینید. قرار بود دو درس اجتماعی ویک درس تاریخ امتحان گرفته بشه اول که خواستم بگم خانم جدا.. برگشت گفت لازم نیست تائین تکلیف کنید(هیچی نگفتم گفتم شاید حق داره)خواستم بعد چند دقیقه بگم خانم بیارم برگه غائبین را امضا کنید که هنوز نگفته خانم گفت:این دومین باره دخالت کردی. گفت برگه ها را آماده کنید تا سوالا را بگم ،از دست این مریم، که یک چیزی گفت که منو،خودش وزهره زدیم زیر خنده انگار که فقط منو دیده این شد سومین بار مریم گفت: بگو کاری نکردی گفتم ول کن بهش بعدا می گم که پرسید اسمت چیه گفتم خانم عابدی باشه همونجا 3 تا منفی داد .بعد امتحان دیگه اجازه نگرفتم فقط دستمو بالا کردم وبلند شدم رفتم پیشش گفتم خانم کیارمی لطفا این برگه را امضا کنید (اون 90 دقیقه فقط به من زل زده بود)امضا کرد رفتم پیش خانم عربلو وکلی گله گلایه چرا اینجوریه هنوز..... خانم می خندید وگفت: من گفتم اینکا را کنه... تا رسیدم بالا سر کلاس، زنگ خورد بچه ها را بیرون کردم ورفتم پائین توی طول 20 دقیقه زنگ تفریح همه بچه ها داشتن به بچه هایی که زنگ بعد باهاش کار داشتن توصیه می کردن که چه طوررفتار کنن چون می دونستم نسرین بهترین دوستم چه جوری می خواد رفتار کنه تا دقیقه 90 همش می گفتم نسرین این کارا کن نسرین انکارا کن(نسرین دختر خوش خنده ایی بود وخوش زبون اما از این که منفی بگیره می ترسیدم آخه بر خودش کلی اسم ورسم داشت وهمه معلما روش حساب می بردن) بعد زنگ تفریح وقتی کلاس و ساکت کردم رفتم راهرو تا ببینم چه خبره دیدم خانم عربلو گفت عابدی با تاکید:گفتم بله خانم ،گفت :چیکار کردی خانم کیارمی آمد دربارت سوال کرد ومی پرسید انضباطش ،معدلش،(آخه سال پیش بجای نمره خوب بد یا عالی می دادن منم از اونایی بودم که عالی گرفتم "شانس آوردم ولا می گفت اصلا ادبش اینه".....).گفتم خانم به پیر به پیغمبر من کاری نکردم..گفتم خانم شما چی گفتید :خندید وگفت نترس گفتم دختر خوبی هستی رابطه من با خانم عربلو وخانم علی مرادی تو مدرسه بهتر از همه معلما بود.همون روز خانم تبریزی هم که معلم جدیدمون بود آمد سرکلاس خیلی مهربون بود خلاصه خدا آخر عاقبتمو تا آخر سال با این معلم تازه وارد ختم بخیر کنه. وقتی این خبر را تو روزنامه خوندم بال درآوردم سریع رفتم پائین پیش عفیفه که خواهر جان روزنامه همشری ویژنامه نوجوانش خبرنگار نوجوان خواسته !اون روزا یکی از بینننده های پروپا قرص آستانه هم بودم یک هو توی این پلانای وسطش یک خبر خوندم باز مثل قبل بدوبدو رفتم پائین پیش آبجی که خدا چی می شه من اینجا باشم خلاصه خبرنگاری که این همه بخاطرش دویدم پرید رفتم سراغ اجرا!برای نوشتن اون نامه که باید می فرستادم کلی فکرکردم تا یک نامه رسمی تونستم بنویسم از اونجا که چندان دستخط تو دلبرویی ندارم دادم سمانه با اون خط زیباش نامه را نوشت پشیمون شدم گفتم چرا با خط دستی ،تایپ می کنم می فرستم .کار تایپم انداختم سر طاهره که اون نوشت پرینت گرفت پستم کرد!دیگه یادم رفت که روزنامه ایی هم وجود داره . اواسط اسفند وقتی پنج شنبه روزنامه همشهری را باز کردم با دوچرخه برخورد کردم توی خوندن این ویژه نامه با اسامی خبرنگارای انتخابی روبرو شدم که نزدیک به 100 نفری برداشته بودن همه هم زیر 17 سال دوچرخه دلنوشته ها ومسائل علمی وتاریخی بود که چه حیف از دست دادم .بعد عید که فک کنم اول اردیبهشت بود با دوستان همکلاسی برای خرید هدیه برای جناب های معلم مهربان رفته بودم بیرون نزدیک به چند ساعتی را بیرون بودم که بعد آمدن هر کس چیزی گفت که کم کم خودم فهمیدم موضوع از چه قراره به خاطر این که توی خونه نمی تونستم داد بزنم دویدم حیاط یک آخ جون گفت خلاصه فردا رفتم مدرسه واجازه چهارشنبه را گرفتم از اونجا که معلم ریاضی ام خوب بود اجازه داد که سر امتحان نباشم .آمدم خانه انروز کلی سرچ وفکرو پرسشو گفتگو تونستم یک متن نسبتا خوب بنویسم رفتم تست دادم اما نشد ولی ای کاش خبرنگاری که کمی کمتر بود را قبول می کردم! قصدم از نوشتن این خاطره این بود که بگم شاید خبرنگاری بهتر از اجرا باشه به کمم قانع باشیم همین! گریه ام از سر شوق خنده ام از سر غم وقتی دینا گریه بلندش کل ساختمانو گرفته بود وقتی ناهید جون آوردتش حیاط تا توی هوای آزاد باشه.اما تو بغل بابای خسته رو به ما با چشمهای گریه کرده قرمز بود، ""من گفتم گریه ام از سر شوق "" بابایش دینارا داد بغل ناهید جون ورفت اون لحظه تنها کس بابای دینا بود .که به حرف من لبخند کوتاه زد اما هیچ کس نمی دونست واقعا این حرف از ته دلم بود گفتم شاید حرف دینای ۵ ماهه که نمی_ تونست حرف بزنه هم باشه..!
نسیم سرد سحرگاه
صفای صبح بهاران
میان برگ درختان
و خاک و نم نم باران
و عطر پاک خاک
و عطر خاک رها روی شاخه نمناک
و قطره قطره باران بود
به روی گونه من
خیس بودم از باران
که می شکفت
گل صداقت صبح از میان نیزاران
تمام باغ و فضا سبز
دشت و دریا سبز
در آن دقایق غربت
میان بیم و امید
حریر صبح مرا لحظه لحظه می پوشید
در آن تجلی روح
نگاه می کردم
به آن گذشته دردآلود
به آن گذشته خوش آغاز
به آن گذشته بدفرجام
به قلب سنگی آن مرمر بلند اندام
زلال زمزمه از چشم لبم رویید
صفای باطن من در میان زمزمه بود
صدای بارش باران که نرم می بارید
و ناز بارش ابری که گرم می بارید
و در طراوت هر قطره قطره باران
در آن تلالو سبزینه
در علفزاران
فروغ طلعت صبح آن طلوع صادق را ستایشی کردم
رها نسیم سبک سیر سبزه زاران بود
زلال زمزمه ها بود
سپیده بود و نرم باران بود
سپیده بود و من و یاد با تو بودنها
سپیده چون تو گل تارک بهاران بود
هر دانه رازی بود و هر جوانه رازی.هر قطره باران و هر دانه برف، رازی....
و رازها بی قرار برملاشدن بودند و بهار بی قرار برملا کردن...
زمین اما می گفت: هیچ مگو، که خموشی رمز عاشقی است...
زمین می گفت:
زمستان سرد، زمستان سوز، زمستان سنگین و سالخورده و سخت...
و بهار در همه زمستان صبوری آموخت و صبر و سکوت...
و چه روزها گذشت و چه هفته ها و چه ماه ها. چه ثانیه ها،سرد و چه ساعت ها،
رازها در دل بهار بالیدند و بارور شدند و بالا آمدند، و بهار چنان پر شد .
و زمین می گفت: عاشقی این است که از شدت سرشاری سرریز شوی و از شدت ذوق،
زمین می گفت: رازهای کوچک و عاشقی های ناچیز را ارزش آن نیست که افشا شود.
و بهار پرده از عاشقی برداشت، آن هنگام که رازش عظیم گشت و عشقش مهیب.
و جهان حیرت کرد...
![]()
| Design By : Night Skin |

