سه نقطه...سکوت!!
من و خدایم
شاد بنویسم...چه شکلی بنویسم...از چی وکی بنویسم....بقول خانم حیدری هر کاری تو این مملکت بی فایدست وفقط کارای ما هم شعاره....از تعطیلی امتحان فردا بخاطر تظاهرات امروز یا از ضد ونقیضی حرفا ودعوای سرکلاس بچه ها ....ساعتهای آخر نشستن تو حیاط و به اسم عزاداری بخش نامه دعای توسل برای نابودی دشمن به خوندنمون می دن....هیچ چیز دیگه لذتبخش نیست...حتی بررسی طرحم...که همیشه برام قشنگ بود....چرا باید یک جمهوری اسلامی به این شکل دربیاد....نه اینم حرف زدن بارش دردیو دوا نمی کنه چون نقل همه مجالسه...از خودم بنویسم...از حرفای طاهره....طاهره....نه بقول فرزانه آدم ضربه رو از دوستش می خوره نه از حالا مثلا عشقش ...کی به کی تو این دنیا عاشقم نباید بود...دیروز از جلو دانشکده که رد می شدیم فهمیدیم اینجام شلوغ بوده....حرفها دارم اما سرم درد می کنه وبغض توی گلومه...شنبه...برمی گردم روزی ساعتی با دردی دیگر.... استقلال آزادی جمهوری اسلامی.... سبزا بهونه دست این مزدورا واین حکومتی ای خدا نشناس ندین... خدا جرم مردم آزادگی و حقشون مرگ،تجاوز،کتک خوردن... خدایا تو بزرگی روزی حرام مرگ شهدای ماست خودت به ما رحم کن همه چیز از دیروز یه جوره مسخره ایی شده....؟چرا؟تقصیر کیه؟؟ شب شبه یلداست بلندترین شب خدا....سرم درد می کنه....فال حافظ گرفتم....خوب بود اما داغ دل تازه کن....امروز وقت برگشتن سولماز و زهرا رفتن من وفرزانه موندیم سرمو رو شونه هاش گذاشتم چشمامو بستم وبه هفته های پیش فکر کردم....تنها خبر خوب ...این بود که اگر با یک تلفن پیشینم تموم بشه ساخت وشروع می کنم ...به تمام گریه ها وغصه هام می ارزید.... این شعر حافظ همیشه زمزمه لبامه... تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت تا باز چه اندیشه کند رای صوابت هر ناله فریاد که کردم نشنیدی پیداست نگارا که بلنداست جانبت.... خبر از دلم نداری که چند شبی ست بی قرار است... در دلم شوریست دردیست غمیست....اما عشقی نهان است تو تنها عشقی نه من تنها معشوق نیستم.. به تقدس عشق قسم ...من وتو تنهاترینیم... می نویسم مثل همیشه با دلی آکنده از درد ....با دلی زخمی ودردمند.... به پاس تمام محبتاش از دوست خیلی مهربونم میلاد متشکرم... خداحافظ ای داغ بر دل نشسته.... تو تنها نمی مانی ای مانده بی من.....تو را می سپارم به دلهای خسته .... تو را می سپارم به دامان دریا... خدافظ ای مهربون همیشه.... تا سعی می کنم آروم بشم یه اتفاق ارامشموبهم می زنه....سعی کردم منطقی و راحت برخورد کنم اما انگار نمی شه....ساده بگم بازم باختم ....چون نباید؟!...باید طاسو بازی می دادم...اما نشد...دلم می خواد گریه کنم به اندازه یه دنیا دلم پره و به اندازه یه دنیا پر غم....ای کاش می شد از این شهر برم ....اینو خیلی قبل پیشا می خواستم نه حالا ....گفتم عادت خیلی بده حالا نتیجشو دیدم......خوابم میاد خیلی وقته با آرامش چند ساعتیو نخوابیدم ....خیلی ام خستم.....این هفته با همه خوبی ها وخوش گذشتناش آخر زهرمار شد.....!گفته بودم خنده به ما نیومده همینه! ریختم بهم.....اون چیزایی که فکر نمی کردم باشه وجود داره....حرفای سولماز وفرزانه مثل یه قصه خیلی مضخرف از این گوشم می گیرمو از اون یکی بدر می دم....می خوام باور نکنم ....حتی گریه های خودمو بغض و غرور شکستمو....وباز هم من باید باور کنم !!چرا من همین چرا من؟؟؟؟....دیگه طاقتم طاق شده.....خدایای من کمکم کن.....کجای این دنیا می تونم اروم بگیرم.....عادت...ترکم کن تا بیشتر عادت نکنی.... وقتی دچار یه حسه ناب باشی دیگه نمی دونی چیکار کنی.....من حالا این جوریم ....مخصوصا این چند روزه....تصمیم گرفتم آروم باشم ....حتی از گناه خیلی ها بگذرم......شادم که در شرار تو می سوزم شادم.... با این که فکرم از بابت پژوهشسرا راحته اما خودم نه....دارم به این فکر می کنم که که نابترین آدما را خودت می سازی....حالا برو با خیال راحت درس بخون تا بعد 21 روز برگردی نه بری برای همیشه.... راستی پست قبلی برای مامان خوبم بود ویک تست از آدما وافکارشون.... فقط بیادت وانتظارت ...چشم به لحظه ها وثانیه ها دوختم تا زودتر بگذرن....چقدر احساست ازم دوره وقتی نیستی....دلم برات تنگ شده ....دوستت دارم..... پ.ن:تقدیم به اون که چند روزیست ازم دوره وچقدر دلم براش تنگ شده. نمی تونم باور کنم این حرفها سرانجام داره یانه....وقتی نمی تونم حتی یک لحظه بعدشو تصور کنم خیلی سخته....دلم گریه می خواد خیلی....این از بدی های منه از همون عادتهای بدم....دارم دیونه می شم....ای کاش هیچوقت این اتفاقا نمی افتاد...خیلی سردم ای کاش گرمای عشقت به آتیشم بکشه ...این نهایت آرزوی منه....وای کاش تو.... تا فردا که عکس العمل استادام رو وحرفاشونو بشنوم باید تو این فکرای مزخرف بمونم...الانه که گریم دراد....ولی یکم کوچولو امید دارم که امیدوارم این امید تا فردا نگهم داره...من نمی دونم به این روزگار چه هیزم تری فروختم....دیگه اگه این امیدمم از بین بره می میرم.... خستگی این روزارو می زارم به اسم فعالیت زیاد... تیک تاک ساعت داره روی مخم راه می ره خونه تاریکه ساعت مشخص نیست دوستم ندارم به گوشیم نگاه کنم....قلبم تند می زنه و سرم گیج می ره....دلم ضعف می ره اما از لج بازی با خودمو اینکه چرا نمی خوابم نمی رم سراغ غذا....این دیونگی....صبح هوا نیمه روشن بود که سر خیابون منتظر سرویس بودم داشتم به قرار پنج شنبه با بچه ها فکر می کردم که قرار نبود سر ایسگاها بیایم اما امدیم....این دفعه اولم بود می خواستم هیچ وقت ساعت هفت تموم نشه....این اولین بار بود سرمو گذاشتم روی کتاب دین وزندگیو اشک ریختم وتا اولین برگه کتاب خیس شد....دلم ازاین احساس های مضخرف داره بهم می خوره....ای کاش گریزی بود.....ای کاش مدرسم تو راستای 17 شهریور بود اونوقت تا دلم می خواست پیاده روی می کردمو وفکر اما حالا......می دونستم یه روزم از این وضعیت خسته می شم...حقیقته.... پینوشت:.این اولین بارم بود زدم زیر قولمو فرداش به دوستم اس ام اس ندادم....فاطمه ای مهربونم منو ببخشم چون روم نشد بعد از سه روز اس ام اس بدم..... برای سوختن برای ساختن من هنوز جوانم برای لمس عشق عشق مرا می سوزاند ومن هنوز کوچکم برای سوختن عشق مرا عاقل می کند ومن هنوز جوانم جز این ندانم.......... می نویسم...نمی دونم خوب یا بد اما می نویسم چون هنوز دارم یاد می گیرم....نمی دونم چی بود که تمام وجودم لرزید ونفهمیدم کجا جا گذاشتمش....چرا می دونم اما خودمو می زنم به نفهمی....پله ها رو دوتا یکی کردم....چشمامو بستمو وقتی فهمیه صدا زد ....چشاتو باز کن فهمیدم اشتباه آمدمو باید برگردم.... آتش دوست اگر در دل ما خانه نداشت عمر بی حاصل ما این همه افسانه نداشت شاعر:نمی دونم... نه ،هیچکس نمی دونه من چقدر حالا خستم دلم می خواد بخوابمو هیچ وقت بیدار نشم از خوابی که چند صباحی با اون ارامش پیدا می کنم....چقدر دلم می خواد یکم یه کوچیک عاشق بشم....این گناه نیست....این روزا چون پائین دفترم شعرای حافظه دارم کم کم با حافظ اونس می گیرمو ....نمی دونم .. خطاب به دوستی:اینجا دفتر خاطرات مجازی من هست وهر سبک نوشته وهر نوشته ایی مطلق مطعلق خودمه....ممنون از توجهتون.... حالا ارومم ارومتر از نسیم صبح وارومتر از ترنم لطیف باران....الان آزادم مانند پرنده ها مانند ....دارم می فهمم که واقعا خواستن توانستنه ...دارم می فهمم چیزی رو که خواستم خدای بزرگم داره برام می بخشه من شاکرم....دیگه حضور وبی حضوری کسی برام مهم نیست دیگه حتی خنده های دیگران برام مهم نیست این خودمم که مهم وتنها خودم....نه اینکه خودخواهم نه ...فقط عاقل شدم ...شاید شدم....به تصور خودم.... بارون امروزخیلی دلنشین و قشنگ بود اما من انقدر فکر داشتم که به بارون فکر نکردم....می دونید امروز چه درسی گرفتم :من دیشب چون درس وکارم زیاد بود تمرینای کم ریاضی را گذاشتم صبح تو سرویس با خیال راحت انجام بدم اما صبح از سرویس جا موندم(چون شبش تا ساعت 2 بیدار بودم)بعدم مجبور شدم برم توی کلاس هل هلکی انجام بدم...یاد گرفتم هر کاری را باید در زمان خودش انجام داد نه برای آینده موکول کرد....اینم فهمیدم خواستن توانستنه بعد چندتا طرح تکراری دادن امروز بقول استاد یک طرح خوب ودرست دادم البته هنوز تکراری بودنش مشخص نیست؟؟؟ امیدوارم نباشه.... راستی رباتیک رشته خیلی خوبیه...خیلی خوب... اینم از سومی ....تموم شد بازیها....اما بازنده کیه؟؟من ...مزاحم...نسرین...مریم....؟؟؟چقدر آرامش دارم دیگه راحت می زارم کنار همه آدمای اطرافمو که خیلی بدن....تصمیم گرفتم اوج بگیرم با پیشرفت و فقط هدفم درس و پژوهش ویادگرفتن باشه ...این خیلی خوبه که می تونم شاد باشم بعد یک دوره سخت....وقتی عادتهایی که فکر می کردی ترکشون مرضه را ترک می کنی چقدر حس خوبی داری... من الان اون پرنده آزادم که هدفم پروازو اوج گرفتن هر چه بیشتر.... اما تحقیقام نصفه مونده فردا باید تحویل بدم ....و این تنها درده... همیشه لحظه هایی بود که احساس کنم کسی را دوست دارم اما حالا نه....!!!احساس آرامش دارم ....اما همیشه بعضی چیزا آرامشمو خراب می کنن مثل این مزاحم........هیچ وقت از کسی تا این حد متنفر نبودم که حالا هستم......اینم ارامشو داره بهم می زنه...... می خوام از این کلبه فرار کنم اما باز یک اشتباه داره منو به کلبه قبلی راه می ده... دوباره دلم هوای تازگی کرد... همه اتفاقا دارن خوب پیش می رن جز این یک دونه ؟؟؟؟......اما این دفعه واقعا از یک زمینی ترسیدم ومی ترسم..... باورم نمی شه...تک تک این اتفاقا برام کمی غیرقابل باور بود اما واقعا با تمام وجود دارم ومی خوام لموسشون کنم ...خوشحالم ...وشاد ...شاید این چند روز به اندازه نداشتن همین حسی باهات قهر بودم اما حالا با داشتن تمام این حسا ازت خوشحالم ...می دونم تک تک کارهای تو بی حکمت نیست پس بزار با این حکمتات احساس خوشحالی کنم احساس بودن ودرک کردن....بی صبرانه منتظر شنبه ام وروزهای اتیش....تو خدایا بزرگی ومن چقدر کوچک ....وچقدر سست ایمان این را تازه فهمیدم...وبهش اعتراف می کنم....دوستت دارم با تمام وجود ومی بوسسمت با تمام نیرو ..عاشقتم خدای مهربونم.............. امروز چهارشنبه است درست یک هفته است مدرسه نرفتم....سرماخوردگی این روزا همه را از پا در آورده منم مثل همه....دلم برای خودم تنگ شده چون اصلا حس هیچ کاری تو وجودم با قی نمونده....دلم گریه می خواد بخاطر این چند راهی که میونش گیر کردم....سخته پیدا کردن راهی که همش برات بمونه ...می دونم همه جا تقصیر خودم بوده وخودم خواستم....این که من باز اره گفتم دست من نبود....این که من رفتم سراغ....تقصیر منم نبود....بغضم نمی شکنه ....دلم یک تنهائی حسابی می خواد تا بتونم دوباره فکر کنم...ای کاش بیماری تو را من می گرفتم فراموش کردن محیط ...لبخند به غم نشسته مثل زهر بی دوائه می دونم هیچ کس نمی تونه سر وته حرفامو بفهمه می دونم اما این نوشته باید نوشته شن والا فراموش می شن فراموش شدنشونم تکراره دوباره اون اشتباه هاست.....برام دعا کنید خیلی گیجم وقتی اشتباه می کنم....قول می دم تکرار نشه ...اما وقتی باز سراغم میاد...این منم که خلع سلاحم جلوی اشتباه....پس دیگه قولی نمی دم که بزنم زیرش......این روزا توی گروه ما معضل دوستی مژگان با دوستای نابابه....توی مدرسه بحث توهین به مانتوئی های نا خودیه...وتوی دلمون بحث پس زدن ها....کی می شه این حرفها تموم بشه نمی دونم ...گیج شدم ...خندهامو که می بینن می گن هیچ فکری جز خنده نداری اما گاهی مغز منم خیلی پر مشغلست.......عضو اتحادیه شدن وکم کم برگشتن به دسته .....زهرا دعوام کرد اما توی گروه رهبرم بودن چپ وراستیم داره......نمی ترسم ....گاهی فکر می کنم می شه دوباره شروع کرد مثل یک بچه یک روزه روشش داد اما زمانو نمی شه مثل بچه یک روزه کرد....دیگه اینها جزء عاداتن ...ترکه عادتم مرضه......چه جوری ترکه عادت کنم سخته؟؟؟؟من از هیچی نمی ترسم....نه از تو نه از خودم نه از....چرا از خدا می ترسم ....
خودمو سپردم به خدا خودش راهمو نشون بده.....دیگه حوصله جوابهای تکراری دادن ونه گفتن ندارم.....من تسلیم شدم اما با جرات می گم به اجبار .......پس اگه تا آخر راه نرسیدم .................................. خدا کمکم کن اینها فقط دردو دله ........ امروز از سرویس جا موندم مجبور شدم با وسیله نقلیه عمومی راه رو طی کنم سر خیابون مدرسه که رسیدم پیاده شدم باز باید از پل هوایی بگذرم خیلی از پل هوایی می ترسم ...جلوی پارک رسیدم دوتا از دوستامو دیدم رفتم جلو کمی باهم حرف زدیم ...به گل رز سفید علاقه خواستی دارم چون نماد دوست داشتنه نماد پاکی ...رفتم از وسط گل ها یک شاخه چیدم ...سر زنگ فیزیک با گلم ور می رفتمو می بوئیدمش که محدثه گفت:گناه داره این گل ها را نکن ....منم گفتم:چون دوستش دارم .....محدثه گفت:چون دوستش داری نباید اینطوری ماله خودت کنیش با کشتن طراوت یک گل واز بین بردن موجودیت اون دوست داشتنتو ثابت نکن....راست می گفت با گرفتن زندگیش می خواستم مال خودم کنموعلاقمم به گله نشون بدم....من روزی چند بار از این اشتباها می کنم بخاطر خودم بقیه را اذیت می کنم ...مثل دیشب....من تا امروز چقدر اشتباه می کردم... دلم می خواد گرفتار این حس بشم تا کسی که به این حس دچاررو ازار ندم حالا بعد از مدتها فراموش کردم یا مثل خودش به گورش کردم....وحالا بی احساس ترین دختر روی زمین شدم حتی دریغ از یک جمله عاشقانه نوشتن.....یا باید بیخیال باشی که این از من ساخته نیست یا باید عاشق باشی که من نیستم وازش خیلی می ترسم....دلم می خواست اینجا آزاد بنویسم اما حیف نمی شه..............! بغض من سرباز کرده وبا هق هق بر سر شانه های پدرم فرو ریخته … خدایا امشب اشک نریختم درست برعکس دو شب گذشته که با گریه هایم.... اشک ،اشک دل است برای خدا برای دل های خسته که منتظر بودن برای این شبها حالا سبکم حالا ازاد شدم چون بغضم را برای خدا به هق هق تبدیل کردم خدایا اشک ریختم تا ببینی منم بنده ام وقتی به معنای تک تک فرازهای جوشن کبیر فکر می کردم تمام وجودم می لرزید خدایا این شبها تو را یافتم نه مثل گذشته حالا خدا را برتر وبهتر یافتم ....خدایا دوستت دارم بی انتها مانند خودت بی انتها ..................... اونجا که روی ابرها نشست وساده باور کرد وساده زندگی کرد من خستم ای کاش می شد از تموم آسمون ها گذشت ودست تو را عاشقونه گرفت بوسه ای از عشق نثارت کرد وآزاد شد خدایا حیف برای بوسیدنت باید لحظه ها را ببوسم....حیف برای داشتنت باید بگذرم...بسازم تا زمانی که خودت بخوای خدایا باورت بشه من همونم که برای داشتن.... دوستت دارم ناجی ترانه ها.... باورم کن ،خیلی خستم دنیا زندونه برام.... حالا اون دلیلی که همیشه معنی داشت برای زندگی بی معناترین دلیل شده...اره همون عشق خودمون خدا..... قلمم که آزاد می نوشت وآزاد فکر می کرد چرا این روزها خاموش نشسته؟؟؟؟؟؟؟ قلمی که شاید روزها بارها روی کاغذ تکان می خورد وذهنی که روی صفحه کیبورد پیاده می شد دلم می خواد از همه چیز بترسم انقدر راحت نباشم انگار این روزها این من من نیست واین قلم ماله من نیست ....کم کم دارم به وجود خودم شک می کنم به وجود دختر شادو خونگرم خودم که با تک تک ادما انس می گرفت .....دلم می خواد برگردم به قلم ماهای پیشم که تا اونجا که شنیدم همه می گفتن مال یک دختر دبیرستانی نیست....حالا از خودمم می ترسم ازاین که یک روز برای برگشتن به دنیای واقعی خودم دیر باشه ....شاید بقول سمانه تمام دنیام شده کتاب ....چقدر ساکت شدم...من که یکریز فلسفه می بافتم...من که اروم قرار نداشتم...حالا انقدر خشک وجدی شدم که هر روز اطارفیام بهم تذکر می دن می خوام برگردم سال گذشته اونجا که همه چیز بودم جز این که الان هستم شاید این شخصیت ظاهری بهتر باشه اما شخصیت درونی قبل ها بهتر بود......این یک ماهم بگذره ودوباره برم مدرسه وکنار دوستام... پ.ن:شاید نوشتن این حرفها بهتر بود بهار وتابستون سال گذشته که با چه عشقی اینجا می نوشتم ...حتی سحرهای ماه مبارک....من همه چیز را دارم به گذشته می سپارم ...دارم با دنیای که دوست ندارم زندگی می کنم.....چی می شد سال پیش همیشه بود ...امسال خیلی سخته...ای کاش امسال زودتر تموم بشه... میعاد من وتو ای خدای مهربونم همین حالا همین لحظه هاست وتا ابد همین لحظه ها که هر لحظش تنمو به لرزه در میاره خدایا استغفار استغفار منو ببخش بخاطر تمام این چند ماهی که به سجده ات نیامدم بخاطر تمام خودخواهیام منو ببخش بخاطر بچگی وبندگی ام ...بخاطر تمام لحظه هایی که دلم می خواست سرم را روی خاک پاک بگزارم واشک بریزم اما نزاشتم ترسیدم دیگه نتونم برگردم.....خواستم زمانی بیام کنارت که جوابمو بدی که بهم یاد بدی جز برای تو وعشق تو بندگی نکنم حالا اشک می ریزم حالا با هر کلمه استغفار اشک می ریزم بغض سنگینی که تو این چند ماه به سوی تو ننشسته حالا با هق هق وفریاد خدایا من را ببخش ببخش بخاطر کوچیکیم بخاطر حقیریم بخاطر بندگیم ومخلوق بودنم منو ببخش چون من یعنی تو ..... خدایا تو این ماه عزیز توی این ماه مبارک .دستمو بگیر منو ببر با خودت به آسمون ..شاید شریعتی راست گفت اگر تنهاترین تنها شوم اری باز هم تو هستی کنارم ....خدایا اگر تنهایم بزاری مثل این روزها می شکنم منو به خودت برگردون حالا از من تلاش وخواستن واز تو فقط اجابت فردا که نیامده است فریاد مکن (خیام) گاهی وقتی قبل وقوع اتفاقی آن را حدس می زنی به دنبال راه حل های آن هم باش....! گاهی بعضی چیزاآنقدر سریع اتفاق می افته که قدرت فکر کردن را می گیرن وقتی خودت نخوای اما اتفاق بیفته وروزها در عذاب این اتفاق باشی ودیگر راه بازگشتی نباشه وزمانی که باشه ونتوانی بازگردی این یعنی بی فکری وقفل بودن مغز در ساعات اوج نیاز ! حالا نیاز به کلید دارم تا این مغز قفل شده را باز کنه ویک مسیر درست مشخص کنه! چقدر بد نتونی مشکلتو به کسی بگی چقدر بد! در امتداد این زمان وقتی که ما می رویم وقتی که ما می میریم نام تو جاودان است پنام تو ماندگار است تو در صدای فریاد سکوت تو در فریاد برباور آزادی می مانی می مانی وقتی تمام عمرت خلاصه در یک نگاه پاسخ داد می مانی وقتی رفتی .... برو عزیز ما تو را جاودان خواهیم کرد تقدیم به تمام آنان که ماندن اما زیر درد وتمام آنان که رفتند اما با درد وبه تو ندای ما وتو سهراب افسانه ها.. وفقط تو باشی وهمه دردها.. دلم دق می کنه از این همه درد.....
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |

