سه نقطه...سکوت!!
من و خدایم
همیشه لحظه هایی بود که احساس کنم کسی را دوست دارم اما حالا نه....!!!احساس آرامش دارم ....اما همیشه بعضی چیزا آرامشمو خراب می کنن مثل این مزاحم........هیچ وقت از کسی تا این حد متنفر نبودم که حالا هستم......اینم ارامشو داره بهم می زنه...... می خوام از این کلبه فرار کنم اما باز یک اشتباه داره منو به کلبه قبلی راه می ده... دوباره دلم هوای تازگی کرد... همه اتفاقا دارن خوب پیش می رن جز این یک دونه ؟؟؟؟......اما این دفعه واقعا از یک زمینی ترسیدم ومی ترسم..... باورم نمی شه...تک تک این اتفاقا برام کمی غیرقابل باور بود اما واقعا با تمام وجود دارم ومی خوام لموسشون کنم ...خوشحالم ...وشاد ...شاید این چند روز به اندازه نداشتن همین حسی باهات قهر بودم اما حالا با داشتن تمام این حسا ازت خوشحالم ...می دونم تک تک کارهای تو بی حکمت نیست پس بزار با این حکمتات احساس خوشحالی کنم احساس بودن ودرک کردن....بی صبرانه منتظر شنبه ام وروزهای اتیش....تو خدایا بزرگی ومن چقدر کوچک ....وچقدر سست ایمان این را تازه فهمیدم...وبهش اعتراف می کنم....دوستت دارم با تمام وجود ومی بوسسمت با تمام نیرو ..عاشقتم خدای مهربونم.............. امروز چهارشنبه است درست یک هفته است مدرسه نرفتم....سرماخوردگی این روزا همه را از پا در آورده منم مثل همه....دلم برای خودم تنگ شده چون اصلا حس هیچ کاری تو وجودم با قی نمونده....دلم گریه می خواد بخاطر این چند راهی که میونش گیر کردم....سخته پیدا کردن راهی که همش برات بمونه ...می دونم همه جا تقصیر خودم بوده وخودم خواستم....این که من باز اره گفتم دست من نبود....این که من رفتم سراغ....تقصیر منم نبود....بغضم نمی شکنه ....دلم یک تنهائی حسابی می خواد تا بتونم دوباره فکر کنم...ای کاش بیماری تو را من می گرفتم فراموش کردن محیط ...لبخند به غم نشسته مثل زهر بی دوائه می دونم هیچ کس نمی تونه سر وته حرفامو بفهمه می دونم اما این نوشته باید نوشته شن والا فراموش می شن فراموش شدنشونم تکراره دوباره اون اشتباه هاست.....برام دعا کنید خیلی گیجم وقتی اشتباه می کنم....قول می دم تکرار نشه ...اما وقتی باز سراغم میاد...این منم که خلع سلاحم جلوی اشتباه....پس دیگه قولی نمی دم که بزنم زیرش......این روزا توی گروه ما معضل دوستی مژگان با دوستای نابابه....توی مدرسه بحث توهین به مانتوئی های نا خودیه...وتوی دلمون بحث پس زدن ها....کی می شه این حرفها تموم بشه نمی دونم ...گیج شدم ...خندهامو که می بینن می گن هیچ فکری جز خنده نداری اما گاهی مغز منم خیلی پر مشغلست.......عضو اتحادیه شدن وکم کم برگشتن به دسته .....زهرا دعوام کرد اما توی گروه رهبرم بودن چپ وراستیم داره......نمی ترسم ....گاهی فکر می کنم می شه دوباره شروع کرد مثل یک بچه یک روزه روشش داد اما زمانو نمی شه مثل بچه یک روزه کرد....دیگه اینها جزء عاداتن ...ترکه عادتم مرضه......چه جوری ترکه عادت کنم سخته؟؟؟؟من از هیچی نمی ترسم....نه از تو نه از خودم نه از....چرا از خدا می ترسم ....
خودمو سپردم به خدا خودش راهمو نشون بده.....دیگه حوصله جوابهای تکراری دادن ونه گفتن ندارم.....من تسلیم شدم اما با جرات می گم به اجبار .......پس اگه تا آخر راه نرسیدم .................................. خدا کمکم کن اینها فقط دردو دله ........ امروز از سرویس جا موندم مجبور شدم با وسیله نقلیه عمومی راه رو طی کنم سر خیابون مدرسه که رسیدم پیاده شدم باز باید از پل هوایی بگذرم خیلی از پل هوایی می ترسم ...جلوی پارک رسیدم دوتا از دوستامو دیدم رفتم جلو کمی باهم حرف زدیم ...به گل رز سفید علاقه خواستی دارم چون نماد دوست داشتنه نماد پاکی ...رفتم از وسط گل ها یک شاخه چیدم ...سر زنگ فیزیک با گلم ور می رفتمو می بوئیدمش که محدثه گفت:گناه داره این گل ها را نکن ....منم گفتم:چون دوستش دارم .....محدثه گفت:چون دوستش داری نباید اینطوری ماله خودت کنیش با کشتن طراوت یک گل واز بین بردن موجودیت اون دوست داشتنتو ثابت نکن....راست می گفت با گرفتن زندگیش می خواستم مال خودم کنموعلاقمم به گله نشون بدم....من روزی چند بار از این اشتباها می کنم بخاطر خودم بقیه را اذیت می کنم ...مثل دیشب....من تا امروز چقدر اشتباه می کردم... دلم می خواد گرفتار این حس بشم تا کسی که به این حس دچاررو ازار ندم حالا بعد از مدتها فراموش کردم یا مثل خودش به گورش کردم....وحالا بی احساس ترین دختر روی زمین شدم حتی دریغ از یک جمله عاشقانه نوشتن.....یا باید بیخیال باشی که این از من ساخته نیست یا باید عاشق باشی که من نیستم وازش خیلی می ترسم....دلم می خواست اینجا آزاد بنویسم اما حیف نمی شه..............! بغض من سرباز کرده وبا هق هق بر سر شانه های پدرم فرو ریخته … خدایا امشب اشک نریختم درست برعکس دو شب گذشته که با گریه هایم.... اشک ،اشک دل است برای خدا برای دل های خسته که منتظر بودن برای این شبها حالا سبکم حالا ازاد شدم چون بغضم را برای خدا به هق هق تبدیل کردم خدایا اشک ریختم تا ببینی منم بنده ام وقتی به معنای تک تک فرازهای جوشن کبیر فکر می کردم تمام وجودم می لرزید خدایا این شبها تو را یافتم نه مثل گذشته حالا خدا را برتر وبهتر یافتم ....خدایا دوستت دارم بی انتها مانند خودت بی انتها ..................... اونجا که روی ابرها نشست وساده باور کرد وساده زندگی کرد من خستم ای کاش می شد از تموم آسمون ها گذشت ودست تو را عاشقونه گرفت بوسه ای از عشق نثارت کرد وآزاد شد خدایا حیف برای بوسیدنت باید لحظه ها را ببوسم....حیف برای داشتنت باید بگذرم...بسازم تا زمانی که خودت بخوای خدایا باورت بشه من همونم که برای داشتن.... دوستت دارم ناجی ترانه ها.... باورم کن ،خیلی خستم دنیا زندونه برام.... حالا اون دلیلی که همیشه معنی داشت برای زندگی بی معناترین دلیل شده...اره همون عشق خودمون خدا..... قلمم که آزاد می نوشت وآزاد فکر می کرد چرا این روزها خاموش نشسته؟؟؟؟؟؟؟ قلمی که شاید روزها بارها روی کاغذ تکان می خورد وذهنی که روی صفحه کیبورد پیاده می شد دلم می خواد از همه چیز بترسم انقدر راحت نباشم انگار این روزها این من من نیست واین قلم ماله من نیست ....کم کم دارم به وجود خودم شک می کنم به وجود دختر شادو خونگرم خودم که با تک تک ادما انس می گرفت .....دلم می خواد برگردم به قلم ماهای پیشم که تا اونجا که شنیدم همه می گفتن مال یک دختر دبیرستانی نیست....حالا از خودمم می ترسم ازاین که یک روز برای برگشتن به دنیای واقعی خودم دیر باشه ....شاید بقول سمانه تمام دنیام شده کتاب ....چقدر ساکت شدم...من که یکریز فلسفه می بافتم...من که اروم قرار نداشتم...حالا انقدر خشک وجدی شدم که هر روز اطارفیام بهم تذکر می دن می خوام برگردم سال گذشته اونجا که همه چیز بودم جز این که الان هستم شاید این شخصیت ظاهری بهتر باشه اما شخصیت درونی قبل ها بهتر بود......این یک ماهم بگذره ودوباره برم مدرسه وکنار دوستام... پ.ن:شاید نوشتن این حرفها بهتر بود بهار وتابستون سال گذشته که با چه عشقی اینجا می نوشتم ...حتی سحرهای ماه مبارک....من همه چیز را دارم به گذشته می سپارم ...دارم با دنیای که دوست ندارم زندگی می کنم.....چی می شد سال پیش همیشه بود ...امسال خیلی سخته...ای کاش امسال زودتر تموم بشه... میعاد من وتو ای خدای مهربونم همین حالا همین لحظه هاست وتا ابد همین لحظه ها که هر لحظش تنمو به لرزه در میاره خدایا استغفار استغفار منو ببخش بخاطر تمام این چند ماهی که به سجده ات نیامدم بخاطر تمام خودخواهیام منو ببخش بخاطر بچگی وبندگی ام ...بخاطر تمام لحظه هایی که دلم می خواست سرم را روی خاک پاک بگزارم واشک بریزم اما نزاشتم ترسیدم دیگه نتونم برگردم.....خواستم زمانی بیام کنارت که جوابمو بدی که بهم یاد بدی جز برای تو وعشق تو بندگی نکنم حالا اشک می ریزم حالا با هر کلمه استغفار اشک می ریزم بغض سنگینی که تو این چند ماه به سوی تو ننشسته حالا با هق هق وفریاد خدایا من را ببخش ببخش بخاطر کوچیکیم بخاطر حقیریم بخاطر بندگیم ومخلوق بودنم منو ببخش چون من یعنی تو ..... خدایا تو این ماه عزیز توی این ماه مبارک .دستمو بگیر منو ببر با خودت به آسمون ..شاید شریعتی راست گفت اگر تنهاترین تنها شوم اری باز هم تو هستی کنارم ....خدایا اگر تنهایم بزاری مثل این روزها می شکنم منو به خودت برگردون حالا از من تلاش وخواستن واز تو فقط اجابت فردا که نیامده است فریاد مکن (خیام) گاهی وقتی قبل وقوع اتفاقی آن را حدس می زنی به دنبال راه حل های آن هم باش....! گاهی بعضی چیزاآنقدر سریع اتفاق می افته که قدرت فکر کردن را می گیرن وقتی خودت نخوای اما اتفاق بیفته وروزها در عذاب این اتفاق باشی ودیگر راه بازگشتی نباشه وزمانی که باشه ونتوانی بازگردی این یعنی بی فکری وقفل بودن مغز در ساعات اوج نیاز ! حالا نیاز به کلید دارم تا این مغز قفل شده را باز کنه ویک مسیر درست مشخص کنه! چقدر بد نتونی مشکلتو به کسی بگی چقدر بد! در امتداد این زمان وقتی که ما می رویم وقتی که ما می میریم نام تو جاودان است پنام تو ماندگار است تو در صدای فریاد سکوت تو در فریاد برباور آزادی می مانی می مانی وقتی تمام عمرت خلاصه در یک نگاه پاسخ داد می مانی وقتی رفتی .... برو عزیز ما تو را جاودان خواهیم کرد تقدیم به تمام آنان که ماندن اما زیر درد وتمام آنان که رفتند اما با درد وبه تو ندای ما وتو سهراب افسانه ها.. وفقط تو باشی وهمه دردها.. دلم دق می کنه از این همه درد.....
| Design By : Night Skin |

