تبليغاتX
سه نقطه...سکوت!!


سه نقطه...سکوت!!

من و خدایم

وقتی اشتباه می کنم....قول می دم تکرار نشه ...اما وقتی باز سراغم میاد...این منم که خلع سلاحم جلوی اشتباه....پس دیگه قولی نمی دم که بزنم زیرش......این روزا توی گروه ما معضل دوستی مژگان با دوستای نابابه....توی مدرسه بحث توهین به مانتوئی های نا خودیه...وتوی دلمون بحث پس زدن ها....کی می شه این حرفها تموم بشه نمی دونم ...گیج شدم ...خندهامو که می بینن  می گن هیچ فکری جز خنده نداری اما گاهی مغز منم خیلی پر مشغلست.......عضو اتحادیه شدن وکم کم برگشتن به دسته .....زهرا دعوام کرد اما توی گروه رهبرم بودن چپ وراستیم داره......نمی ترسم ....گاهی فکر می کنم می شه دوباره شروع کرد مثل یک بچه یک روزه روشش داد اما زمانو نمی شه مثل بچه یک روزه کرد....دیگه اینها جزء عاداتن ...ترکه عادتم مرضه......چه جوری ترکه عادت کنم سخته؟؟؟؟من از هیچی نمی ترسم....نه از تو نه از خودم نه از....چرا از خدا می ترسم ....

 

 

خودمو سپردم به خدا خودش راهمو نشون بده.....دیگه حوصله جوابهای تکراری دادن ونه گفتن ندارم.....من تسلیم شدم اما با جرات می گم به اجبار .......پس اگه تا آخر راه نرسیدم ..................................

 

خدا کمکم کن اینها فقط دردو دله ........

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 14:12 توسط مهدیا| |

امروز از سرویس جا موندم مجبور شدم با وسیله نقلیه عمومی راه رو طی کنم سر خیابون مدرسه که رسیدم پیاده شدم باز باید از پل هوایی بگذرم خیلی از پل هوایی می ترسم ...جلوی پارک رسیدم دوتا از دوستامو دیدم رفتم جلو کمی باهم حرف زدیم ...به گل رز سفید علاقه خواستی دارم چون نماد دوست داشتنه نماد پاکی ...رفتم از وسط گل ها یک شاخه چیدم ...سر زنگ فیزیک با گلم ور می رفتمو می بوئیدمش که محدثه گفت:گناه داره این گل ها را نکن ....منم گفتم:چون دوستش دارم .....محدثه گفت:چون دوستش داری نباید اینطوری ماله خودت کنیش با کشتن طراوت یک گل واز بین بردن موجودیت اون دوست داشتنتو ثابت نکن....راست می گفت با گرفتن زندگیش می خواستم مال خودم کنموعلاقمم به گله نشون بدم....من روزی چند بار از این اشتباها می کنم بخاطر خودم بقیه را اذیت می کنم ...مثل دیشب....من تا امروز چقدر اشتباه می کردم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:52 توسط مهدیا| |

می گن اگه اتفاقی بخواد بیفته چه بخوای وچه نخوای می افته ....مثل قصه الهام ...امروز وقتی وارد دبیرستان شد یه غم مبهم تو صورتش بود ...دیگه اخلاق بچه هام باهاش متفاوت شده بود....من هنوز به این ایمان دارم که همه تقصیر ها به گردن مادرشه که اونو مجبور کرد تن به ازدواج با پسری که علاقه ای بهش نداشت کرد حالا پشیمونی چه حاصل وقتی اسم اون دختر...........وقتی مدیر مدرسه قبلمون اصرار داشت ازدواج نکن دادو بیدادهای مادرش بود...انروز خانم اسماعیلی با بغض گفت:می گفتن من حسودم حالا التماس می کنن بزارم امتحان بده...الهام باید می گفت نه....وقتی داشت دربارشون حرف می زد بغض سنگین داشت....راستی چرا ما فرهنگمون به رشد نرسیده اون دختر نه گناه داشت نه چیزی اون فرهنگ بده خانوادش بود دختر ۱۵ ساله اما با یک شکست ازدواجی ....؟؟؟این یعنی چی؟؟دلم برای امثال الهام خیلی می سوزه.........

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 14:18 توسط مهدیا| |

این روزها مدرسه روال خود را دارد ومن اینم که هر روز دیوانه تر می شوم......امروز فهمیدم همه انسانها انچه ما می اندیشیم نیستند بهترینشان در تصورت، بدترینن در واقعیت.....

 

 

 

پائیز

چرا نه برگریزان دارد نه اشک خدا

این روزها دیگر دعایم مستجاب نمی شود شما برایم دعا کنید....

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 13:29 توسط مهدیا| |

این روزها زندانیم توی قفسی که هنوز کلیدش معلوم نیست کجاست؟

امروز روز یازدهم بود...اینو وقتی فهمیدم که به تاریخ وبلاگم نگاه کردم.....چند روزه توی یه حس بی قرار دارم با خودم کلنجار می رم .....تازه فهمیدم درباره یک شخص کلی اشتباه کردم....ای کاش اصلا از همون روز اول اینکارو نمی کردم اما حالا دیر شده نمی دونم چی کار کنم چی جوابشو بدم؟؟؟

 

ای کاش راه بازگشت به قبلی بود

مدرسه یعنی هیچ...سوار سرویس.....جلوی مدرسه پیاده....سر سه کلاس حاضرو ناظر....زنگ آخر محوطه مجتمع آموزشی...سوار سرویس

این یعنی خاطرات مدرسه....ای کاش ............زهرا جان خیلی دوستت دارم حالا که به حرفام رسیدی بیشتر.....

این وبلاگ گروه جدیده:

غفلت رنگین حوا(مهرداد)بهتون پیشنهاد می کنم از هیچ کدوم از شعراش نگذرین

جسد خیس(امیر)اینم می گم از همه طنز نوشته هاش استفاده کنین

نوشته هایی از جنس دیتا(سعید)از مطالب پر اطلاعاتش استفاده کنید

فرداهای دیگر با گروهای دیگر

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 14:30 توسط مهدیا| |

روز ششم بود......چقدر امروز خستم نیاز به آرامش دارم .....زنگ دوم از طبقه سوم داشتم می امدم پائین انقدر تو هپروط بودم از پله بالای مقابل دفتر با کمر امدم پائین مثل پارسال خدا بهم رحم کرد نمردم.....اما ای کاش می مردم ......امروز سخت غریبم توی این روزگار

امروز اگر می رفتم اندکی ارامتر بودم

اما......

خدا می خوام عاشق بشم اما تب دنیا نمی زاره

سر راه بهشت من

درخت سیب می کاره

 

خدایا چقدر بی قرارم این منه دیشبم نیست

 

 

 

پ.ن: از این به بعد دوستامو معرفی می کنم

به صحرا شدم عشق باریده بود(زهرا)

رها زن اومانیست وایرانی گاه باره سیاست(آبجی عفیفه)

فردا گذروهی جدیدی برید شما هم از این وبها استفاده کنید

نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:10 توسط مهدیا| |

 

 

امروز روز پنجم بود.... به نظر شما وجود چند مامور ضد شورش (گارد) وچند مامور انتظامی با سرباز مسلح می تونه نشانه چی باشه؟...راستی توی مدرسه ما در برابر شعار الله اکبر خامنه ای رهبر همه سکوت می کنن....خوشحالم

نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 19:19 توسط مهدیا| |

امروز روز سوم بود  ....هیچ حس قابل توصیفی نبود....

نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 18:51 توسط مهدیا| |

امروز روز دوم بود ....دیشب با یکی از دوستام آشتی کردم اما با کلی شرط شروط....صبح رفتی کمی ناراحت بودم همین که در حیاط را باز کردم ورفتم بیرون آسوده شدم تا برم دنبال زهرا نسیم صورتمو نوازش کرد که احساس ارامش وامنیت بهم دست داد...مادر زهرا هی به من وزهرا تاکید می کرد با بقیه کاری نداشته باشیم(آخه زهرا روی مسئله طرفدارای احمدی وموسوی خیلی حساسه)  توی محوطه مدرسه که چند مدرسه مختلف هم هست کنارش یک پارک خیلی خوشگله وقتی رسیدیم تا مژگانو دیدم بغلش کردم  دست هر دو را گرفتم وبردم توی پارک ،توی وسط پارک یک حوض بزرگه که دورش حصاره ،از روی حصارا پریدم ان سمت وبه بچه گفتم:بپرم تو اب شنا؟

زهرا_جرات داری برو

مژگان_ عمل واثبات

اما دوباره برگشتم رفتم سمت تاب ها وتاب سواری کردم که زهرا یریز بدوبیراه می گفت بچه مثل ادم باش

اما تازه من دوباره خودم شده بودم بعد این چند مدت....رفتم توی حیاط ویک ریز سر به سر زهرا می زاشتمو جیغشو در می آوردم تا بریم سر کلاس زنگ اول ریاضی یاده حرفای همون دوستم افتادم که می گفت بچسب به ریاضی وفیزیک که بهترین دوستان یک لبخند روی لبام اما جیکم در نیومد برعکس سال های پیش دبیر زنگ دوم خانم رمضانپور دبیر دین وزندگی موضوع بحث گذاشت دوتا اکتیو یافت شده بود با دوتا عقاید مخالف وبی منطق منم هی ساکت نشستم هی نشستم دیدم نمی تونم خودمو کنترل کنم شروع کردم ده دقیقه مثلا به نظر خودم با منطق حرف زدن که زنگ خورد نمی دونم شاید واقعا حرفام خوب بود چون همه بچه ها که ساعت اول دوستیمون بود امدن وگفتن رو کم کردی وفلان وبهمان اما به این فکر می کنم که مدرسه نبود امروز از دیروز بدتر بودم....ساعت آخر که ساعت شیمی بود وجلسه همه رو فرستادن حیاط دیروز 4 بار درست یادمه 4 بار از خدا خواستم بارون بباره نم نم بارون که امد همه بچه رفتن توی راهرو مدرسه که به حیاط بود فقط با سقف

اما فقط توی 400 دانش آموز من وزهرا ومژگان ومهشید وپروین که از خیلی قبل ها با هم بودیم ایستادیم زهرا یکریز می گفت صل الله محمد اشک خدا در آمد

من می چرخیدمو صورتمو بالا می گرفتم ومژگان می خندید از سمت دیگه مهشید امد گفتم مهشید بیا باهم بچرخیم این زهرا الدنگ هی می گه زشته زشت پیر زنه که آرایش می کنه کیفامونو سپردیم دست پروین دستامونو بهم وپاهامونو قفل زمین وهر دو روبه روی هم چرخیدیم وبقول خودم با با بارون وخدا وآسمون عشق بازی کردیم.....وامدن هم با پدر مژگان ....

خدایا دوباره مثل همیشه دوستت دارم

نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 2:12 توسط مهدیا| |

امروز روز اول مهر بود ....نرفتم مدرسه....دلم گرفته ...دلم تنگه ...روز اول پائیز ....پائیز چه بی رحمانه برگهاش را غم می  ده ...چشمان پائیزی چقدر دلگیر می باره...خستم امروز از صبح فقط خوابیدم وآهنگ گوش کردم تنها کار مفیدم مرتب کردن کتابخونه وکشوم بود...امروز روز اول دلزدگیم بود....خدایا چرا دوباره در پستوی دلم پنهان شدی بگذار دوبار آشکارا  با تو عاشقی کنم بگذار

نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:6 توسط مهدیا| |


Design By : Night Skin

Others