تبليغاتX
سه نقطه...سکوت!! - ...


سه نقطه...سکوت!!

من و خدایم

 

موهای آزاد مشکی رنگ وچهرهای مخملین به امتداد نوری می نگرند

صدایی نمی آید اما هم صدا با وزش باد شعری می خواند آهنگین شیونی زار

گوش فرا نمی دهم می ترسم از این شیون ها ،به روی پله ای دومین نشستم به او می نگرم

موهایش رابه سمتی سوق می دهد وبه چشمانم می نگرد وبعد با صدای بلند اشک می ریزد...

نمی دانم چه کنم چهراش زیبا نیست نمی توانم طاقت بیاورم به این چهره نگاه کنم دستانش

را به پاهای سفید وصافم زد وگفت :بنشین از صدای محکم وامر گونه او ترسیدم آیا مرا می توان

 کسی به این زشتی دستور دهد ...

بدون هیچ سخنی در جایم نشستم

شروع کرد::

دختری زیبا واشراف زاد در جزیره ای دورتر از اینجا زندگی می کردم  وجودم همه آهنگ عشق وشادی بود

آنقدر زیبا بودم ومانند نگین می درخشیدم که همه برایم بودند اما اما شبی از شبها که بر بالین یک مرد

 نشسته بو دم آتشی جانسوز تمام آمال وآرزوها وتمام کاشانه ام را خاکستر کرد وقتی به خود آمدم که

تمام صورتم سوخته بود ....ومن اینم که تو می بینی اینجا وبا این چهره ..اما دختر جوان بدان که به دنیا

 وزیبایی خود هرگز مبال هرگز برای آنچه داری مغرور مباش

"بترس از روزی همچون روزهای من.."

 

نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 18:52 توسط مهدیا| |


Design By : Night Skin

Others